تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
در زلف چون كمندش اى دل مپيچ كانجا * سرها بريده بينى بىجرم و بىجنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و مىپسندى * جانا روا نباشد خونريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود * از گوشه‌اى برون آى اى كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود * زنهار ازين بيابان وين راه بىنهايت
اى آفتاب خوبان مىجوشد اندرونم * يك ساعتم بگنجان در سايهء عنايت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست * كش صدهزار منزل بيشست در بدايت
هر چند بردى آبم روى از درت نتابم * جور از حبيب خوش‌تر كز مدّعى رعايت
عشقت رسد بفرياد ار خود بسان حافظ * قرآن ز بر بخوانى در چارده روايت

[ 95 مدامم مست مىدارد نسيم جعد گيسويت ]

مدامم مست مىدارد نسيم جعد گيسويت * خرابم مىكند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شكيبائى شبى يا رب توان ديدن * كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم * كه جان را نسخه‌اى باشد ز لوح خال هندويت
تو گر خواهى كه جاويدان جهان يكسر بيارائى * صبا را گو كه بردارد زمانى برقع از رويت
و گر رسم فنا خواهى كه از عالم براندازى * برافشان تا فروريزد هزاران جان ز هر مويت
من و باد صبا مسكين دو سرگردان بىحاصل * من از افسون چشمت مست و او از بوى گيسويت