تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
لب تو خضر و دهان تو آب حيوانست * قد تو سرو و ميان موى دبر بهيأت عاج
فتاد در دل حافظ هواى چون تو شهى * كمينه ذرّه خاك در تو بودى كاج

[ 98 اگر بمذهب تو خون عاشقست مُباح ]

اگر بمذهب تو خون عاشقست مُباح * صلاح ما همه آنست كان تراست صلاح
سواد زُلف سياه تو جاعل الظلمات * بياض روى چو ماه تو فالق الاصباح
ز چين زُلف كمندت كسى نيافت خلاص * از آن كمانچهء ابرو و تير چشم نجاح
ز ديده‌ام شده يك چشمه در كنار روان * كه آشنا نكند در ميان آن ملّاح
لب چو آب‌حيات تو هست قوّت جان * وجود خاكى ما را ازوست ذكر رواح
بداد لعل لبت بوسهء به صد زارى * گرفت كام دلم زو به صد هزار الحاح
دعاى جان تو درد زبان مشتاقان * هميشه تا كه بود متّصل مسا و صباح
صلاح و توبه و تقوى ز ما مجو حافظ * زرند و عاشق و مجنون كسى نيافت صلاح

[ 99 دل من در هواى روى فرّخ ]

دل من در هواى روى فرّخ * بود آشفته ، همچون موى فرّخ
بجُز هندوى زُلفش هيچ‌كس نيست * كه برخوردار شد از روى فرّخ
ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 138 | شمس الدين حافظ