خمها همه در جوش و خروشند ز مستى * وان مى كه در آنجاست حقيقت نه مجازست
از وى همه مستىّ و غرورست و تكبّر * وز ما همه بيچارگى و عجز و نيازست
رازى كه بر غير نگفتيم و نگوئيم * با دوست بگوئيم كه او محرم رازست
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان * كوته نتوان كرد كه اين قصّه درازست
بار دل مجنون و خم طرّهء ليلى * رُخساره محمود و كف پاى ايازست
بردوختهام ديده چو باز از همه عالم * تا ديدهء من بر رُخ زيباى تو بازست
در كعبهء كوى تو هر آنكس كه بيايد * از قبلهء ابروى تو در عين نمازست
اى مجلسيان سوز دل حافظ مسكين * از شمع بپرسيد كه در سوز و گدازست
[ 41 اگر چه باده فرحبخش و باد گُلبيزست ]
اگر چه باده فرحبخش و باد گُلبيزست * ببانگ چنگ مخور مى كه مُحتسب تيز است
صراحئىّ و حريفى گرت بچنگ افتد * بعقل نوش كه ايّام فتنهانگيزست
در آستين مُرقّع پياله پنهان كُن * كه همچو چشم صراحى زمانه خونريزست
به آب ديده بشوئيم خرقها از مى * كه موسم ورع و روزگار پرهيزست
مجوى عيش خوش از دور باژگون سپهر * كه صاف اين سر خُم جمله دُردىآميزست