غزل 33 [ خلوتگزيده را به تماشا چه حاجت است ]
1 خلوتگزيده را به تماشا چه حاجت است * چون كوى دوست هست به صحرا چه حاجت است
2 جانا به حاجتى كه تو را هست با خدا * كاخر دمى بپرس كه ما را چه حاجت است
3 اى پادشاه حسن خدا را بسوختيم * آخر سؤال كن كه گدا را چه حاجت است
4 ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست * در حضرت كريم تمنا چه حاجت است
5 محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست * چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است
6 جام جهاننماست ضمير منير دوست * اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است
7 آن شد كه بار منّت مَلّاح بردمى * گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است
8 اى مدعى برو كه مرا با تو كار نيست * احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
9 اى عاشق گدا چو لب روحبخش يار * مىداندت وظيفه تقاضا چه حاجت است
10 حافظ تو ختم كن كه هنر خود عيان شود * با مدعى نزاع و محاكا چه حاجت است