غزل 32 [ خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست ]
1 خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست * گشاد كار من اندر كرشمههاى تو بست
2 مرا و سرو و چمن را به خاك راه نشاند * زمانه تا قصب نرگس قباى تو بست
3 ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود * نسيم گل چو دل اندر پى هواى تو بست
4 مرا به بند تو دوران چرخ راضى كرد * ولى چه سود كه سر رشته در رضاى تو بست
5 چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن * كه عهد با سر زلف گرهگشاى تو بست
6 تو خود وصال دگر بودى اى نسيم وصال * خطا نگر كه دل اميد در وفاى تو بست
7 ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت * به خنده گفت كه حافظ برو كه پاى تو بست