غزل 202 [ بود آيا كه در ميكدهها بگشايند ]
1 بود آيا كه در ميكدهها بگشايند * گره از كار فروبستهى ما بگشايند
2 اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند * دل قوى دار كه از بهر خدا بگشايند
3 به صفاى دل رندان صبوحىزدگان * بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
4 نامهى تعزيت دختر رز بنويسيد * تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند
5 گيسوى چنگ ببريد به مرگ مى ناب * تا حريفان همه خون از مژهها بگشايند
6 در ميخانه ببستند خدايا مپسند * كه در خانهى تزوير و ريا بگشايند
7 حافظ اين خرقه كه دارى تو ببينى فردا * كه چه زنّار ز زيرش به دغا بگشايند