غزل 142 [ سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد ]
1 سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد * و آن چه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد
2 گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون است * طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد
3 مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش * كاو به تأييد نظر حلّ معما مىكرد
4 ديدمش خرّم و خندان قدح باده به دست * و اندر آن آينه صد گونه تماشا مىكرد
5 گفتم اين جام جهانبين به تو كى داد حكيم * گفت آن روز كه اين گنبد مينا مىكرد
6 بىدلى در همه احوال خدا با او بود * او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
7 اين همه شعبدهى خويش كه مىكرد اينجا * سامرى پيش عصا و يد بيضا مىكرد
8 گفت آن يار كز او گشت سر دار بلند * جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
9 فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد * ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مىكرد
10 گفتمش سلسلهى زلف بتان از پى چيست * گفت حافظ گلهاى از دل شيدا مىكرد