غزل 141 [ دوستان دختر رز توبه ز مستورى كرد ]
1 دوستان دختر رز توبه ز مستورى كرد * شد سوى محتسب و كار به دستورى كرد
2 آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد * تا نگويند حريفان كه چرا دورى كرد
3 مژدگانى بده اى دل كه دگر مطرب عشق * راه مستانه زد و چارهى مخمورى كرد
4 نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود * آن چه با خرقهى زاهد مى انگورى كرد
5 غنچهى گلبن وصلم ز نسيمش بشكفت * مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سورى كرد
6 حافظ افتادگى از دست مده زان كه حسود * عرض و مال و دل و دين در سر مغرورى كرد