[ شرح ] غزل 143
بيت 1 : سر : اسرار الهى جام جم : جام جهاننما ، ضمير منير دوست . وسيلهى كشف حقايق « * » ميكده : محل حضور پير ، آنجا كه سالك از باده معرفت مست و از خود بىخود شود . كحل بصر : سرمهى چشم ، توتيا ، گردى كه براى تقويت ديد در چشم مىريختهاند .
زمانى از راز نهانى جام جم آگاه مىشوى كه خاكسار اهل طريقت شوى و غبار خاك در ميكده را توتياى چشمت كنى .
بيت 3 : گل مراد : « آرزو » به « گل » تشبيه شده است . نقاب بگشايد : شكوفا شود
منظور آن است كه براى شكوفايى غنچهى وصال ( تشبيه ) بايد چنان با لطافت و نرمى همچون نسيم سحرى به دلدار عرض ادب و اظهار عشق كنى كه يار سر از ناز بردارد و به وصال رضايت دهد .
بيت 4 : اكسير : كيميا ، ماده موهومى كه مىگفتهاند مس را به طلا تبديل مىكند .
طرفه اكسيرى است : كيمياى عجيبى است .
بيت 5 : مرحلهى عشق : يكى از هفت مرحلهى عرفان ، عشق است .
بيت 6 : سراى طبيعت : جهان مادى ، تعلقات دنيوى و خواهشهاى نفسانى كوى طريقت : عالم معنى و معرفت ( كردار انبيا ) - تو كه پايبند تعلقات دنيا هستى ، چگونه مىتوانى به عالم معنى و حقيقت و سير و سلوك اخلاقى قدم بگذارى .
بيت 7 : غبار ره بنشان : خود را از تعلقات دنيوى رها كن تا شايستهى ديدار بشوى .
بيت 8 : بيا كه . . . : آگاه باش كه درك لذت وصال جانان فقط با مدد و عنايت صاحبدلان و مردان حق و اهل طريقت ميسر مىشود ، ولى تا موقعى كه تو در پى خوشگذرانى هستى و دل به شراب مجازى خوش كردهاى و با شاهدان زيبا سر و كار دارى ، فرصتى براى سير و سلوك پيدا نخواهى كرد .
بيت 9 : دلا ز . . . : اگر پرتويى از نور خورشيد معنويت و ارشاد بر تو افتد ، مانند شمع خندهزنان جان را نثار يار خواهى كرد .
هامش
* جام جم : دانايان روزگار براى جمشيد ، جامى ساخته بودند كه اوضاع هفت گردون را در آن مشاهده مىكرد . اين جام هفت خط داشته است .يكى جمنام وقتى پادشا بود * كه جامى داشت كان گيتىنما بودبه صورت كردهبودندش چنان راست * كه پيدا مىشد از او هر چه مىخواست« شبسترى »هفت خط داشت جام جمشيدى * هر يكى در صفا همچو آيينهجور و بغداد و بصره و ازرق * اشك و كاسهگر و فرودينه« قائم مقام فراهانى »