غزل 139 [ دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد ]
1 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد * ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
2 يا بخت من طريق مروّت فروگذاشت * يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
3 گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم * چون سخت بود در دل سنگش اثر نكرد
4 شوخى مكن كه مرغ دل بىقرار من * سوداى دام عاشقى از سر به در نكرد
5 هركس كه ديد روى تو بوسيد چشم من * كارى كه كرد ديدهى من بىنظر نكرد
6 من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع * او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد