غزل 138 [ رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد ]
1 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد * صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد
2 سيل سرشك ما ز دلش كين به در نبرد * در سنگ خاره قطرهى باران اثر نكرد
3 يا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار * كز تير آه گوشه نشينان حذر نكرد
4 ماهى و مرغ دوش ز افغان من نخفت * وان شوخ ديده بين كه سر از خواب بر نكرد
5 مىخواستم كه ميرمش اندر قدم چو شمع * او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد
6 جانا كدام سنگ بىكفايت است * كاو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نكرد
7 كلك زبان بريدهى حافظ در انجمن * با كس نگفت راز تو تا ترك سر نكرد