[ شرح ] غزل 128
بيت 1 : رخت بردن : مسافرت كردن - در اين شهر ، يار وفادارى پيدا نمىشود تا حلقهى بندگىاش را به گوش كنم . اگر بخت يارى كند ، به شهر ديگرى خواهم رفت .
بيت 2 : حريف : رفيق ، دلدار كش : زيبا و سرخوش عاشق سوختهدل . . . : كه عاشق دلسوخته ، نزد او خواست خود را بيان كند .
بيت 3 : باغبانا : منظور ، دلدار است . - از خزان ، زيبايى تو را بىخبر مىبينم . دريغ و افسوس از آن روزى كه خزان بىرحم روزگار ، گل زيبايى تو را به تاراج برد و بهار جوانىات به پاييز پيرى مبدل شود . بيت 4 : رهزن دهر . . . : هيولاى مرگ در خواب نيست ، از او غافل مشو ، اگر امروز به سراغت نيامده ، به يقين فردا خواهد آمد .
بيت 5 : لعبت : به كنايه ، منظور « غزليات خيالانگيز » حافظ است . « سودى » بو كه : به اميد آن كه - ( در عالم خيال اين همه اشعار عاشقانه مىسرايم ، به اميد آن كه هنرشناسى پيدا شود و به ارزش اين هنرنمايى پى ببرد . - خيال را به وصف العيش خوش كردهام و در عالم خيال ، عشقبازى مىكنم . باشد كه صاحب نظرى كارسازى كند و وسايل تماشا و بزم واقعى را فراهم كند و خيال را به حقيقت بپيوندد . ) « * » بيت 6 : نرگس مستانه : چشمان مست و مخمور
بيت 7 : بانگ گاوى « * * » : اشارهاى است به آيهى 147 سوره « اعراف » قرآن كريم عشوه مخر :
گول مخور يد بيضا : دست نورافشان ، يكى از معجزات حضرت موسى ( ع ) آن بود كه هرگاه دست در گريبانش مىكرد و بيرون مىآورد ، نورى از دستش ساطع مىشد و اطراف را روشن مىكرد . ( آيهى 22 ، سورهى « طه » قرآن كريم ) بانگ گاوى چه . . . : گول مخور ، گوساله چگونه مىتواند سخن بگويد ؟ ! سامرى كيست ؟ . . . : سامرى در مقابل قدرتى كه خداوند به موسى ( ع ) داده ، شيادى بيش نيست و نمىتواند بر معجزهى « يد بيضا » چيره شود .
بيت 8 : جام مينايى . . . : جام بلورين شراب ، مانع هجوم غم و غصه است اگر آن را از دست بدهى ، سيل غم بنيادت را ويران مىكند . هر كه دانسته . . . : اگر در مسير عشق ، آگاهانه طى طريق كنى ، بر مشكلات غلبه خواهى كرد .
بيت 10 : غير : در اين مصراع منظور « جان حافظ » است . - حافظ ! اگر دلدار جانت را طلب مىكند ، جان را تسليم كن و خانهى دل را از جان خالى كن .
هامش
* شرح سودى
* * اشارهاى است به آيهى 147 سورهى « اعراف » كه مضمون آن به اين شرح است : هنگامى كه حضرت موسى ( ع ) ، قوم بنى اسرائيل را از مصر به ارض موعود آورد و مستقر كرد ، ادارهى قوم را به برادرش هارون سپرد و خود براى نيايش و اخذ « ده فرمان » از بارگاه ملكوتى الهى به كوه « طور » رفت . . . چون مدت غيبتش به طول انجاميد ، قوم بر هارون شوريدند و در ميان آنها جادوگرى بود به نام « سامرى » كه به قدرت جادو گوسالهاى سخنگو از طلا ساخت و فرياد برآورد : « اين است خداى شما ، نه آن كه موسى مىگويد . »