غزل 128 [ نيست در شهر نگارى كه دل ما ببرد ]
1 نيست در شهر نگارى كه دل ما ببرد * بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد
2 كو حريفى كش سرمست كه پيش كرمش * عاشق سوختهدل نام تمنا ببرد
3 باغبانا ز خزان بىخبرت مىبينم * آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد
4 رهزن دهر نخفته است مشو ايمن از او * اگر امروز نبرده است كه فردا ببرد
5 در خيال اين همه لعبت به هوس مىبازم * بو كه صاحب نظرى نام تماشا ببرد
6 علم و فضلى كه به چل سال دلم جمع آورد * ترسم كه آن نرگس مستانه به يغما ببرد
7 بانگ گاوى چه صدا بازدهد عشوه مخر * سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد
8 جام مينايى مى سد ره تنگدلى است * منه از دست كه سيل غمت از جا ببرد
9 راه عشق ار چه كمينگاه كمانداران است * هر كه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
10 حافظ ار جان طلبد غمزهء مستانهى يار * خانه از غير بپرداز و بِهل تا ببرد