غزل 72 [ راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست ]
1 راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست * آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست
2 هرگه كه دل به عشق دهى خوش دمى بود * در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
3 ما را ز منع عقل مترسان و مى بيار * كان شحنه در ولايت ما هيچكاره نيست
4 از چشم خود بپرس كه ما را كه مىكشد * جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
5 او را به چشم پاك توان ديد چون هلال * هر ديده جاى جلوهى آن ماه پاره نيست
6 فرصت شمر طريقهى رندى كه اين نشان * چون راه گنج بر همهكس آشكاره نيست
7 نگرفت در تو گريهى حافظ به هيچ روى * حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست