402 و گفت : درد « 75 » جوانمردان اندوهى بود كه به هر دو جهان درنگنجد ، و آن اندوه آنست كه خواهند تا او را ياد كنند و بسزاى او نتوانند .
403 و گفت : اگر دل تو با خداوند بود و همه دنيا ترا بود زيان ندارد و اگر جامهء ديبادارى ؛ و اگر پلاس پوشيده باشى كه دل تو با خداوند نبود ترا از ان هيچ سودى نيست .
404 و گفت : چون خويشتن را با خدا بينى وفا بود ، و چون خدا را با خويشتن بينى فنا بود .
405 و گفت : هر كه با اين خلق كودك بينى با خداوند مردست ، و هر كه با اين خلق مردست با خداوند مردهست .
406 و گفت : كس هست كه هم بهلند كه برگيرد و هم بگذارند كه ببيند ، و كس هست كه اگر خواهد درشود و اگر خواهد بيرون آيد ، و كس هست كه چون درشود بنگذارند كه بيرون آيد .
407 و گفت : خداى ، تعالى ، خلق را از فعل خويش آگاه كرد . اگر از خويش آگاه كردى لا إله إلّا اللّه گوئى بنماندى ؛ يعنى غرق شوندى .
408 و گفت : چه گوئى در كسى كه در بيابان ايستاده بود و در سر دستار ندارد و در پا نعلين و در تن جامه و آفتاب در مغزش مىتابد و آتش از زير قدمش برمىآيد چنان كه پايش را بر زمين قرار نبود ، و از پيش رفتن روى ندارد و از پس باز شدن راه نيابد و متحيّر مانده باشد اندر آن بيابان ؟
409 و گفت : غريب آن بود كه در هفت آسمان و زمين هيچ با وى يك تاره موئى نبود ؛ و من نگويم كه غريبم ، من آنم كه با زمانه نسازم و زمانه با من نسازد .
410 و گفت : آن كس كه تشنهء خدا بود اگر چه هرچه خدا آفريده است به وى دهى سير نشود .
هامش
( 75 ) - نور العلوم « ورد » دارد ، فقرهء 575 ديده شود .