اميد آن بود كه بانگى از حلقش برآيد كه در ان هوا نبود .
392 و گفت : بسيار بگرييد و كم خنديد ، و بسيار خاموش باشيد و كم گوئيد ، و بسيار دهيد و كم خوريد ، و بسيار سر از بالينى برگيريد و باز منهيد .
393 و گفت : هر كه خوشى سخن خداى ناچشيده از اين جهان بيرون شود او را چيزى نرسيده باشد .
394 و گفت : تا خداوند بمدارا نبود با خلق ، بمدارا بود با مصطفى .
خردمندان با خدا ناباكاند زيرا كه او بىباكست و كسى كه او بىباك بود بىباكان را دوست دارد .
395 و گفت : اين راه ناباكانست و راه ديوانگان و مستان . با خدا مستى و ديوانگى و ناباكى سود دارد .
396 و گفت : ذكر أللّه از ميان جان ، صلوات بر محمّد از بن گوش .
397 و گفت : از اين جهان بيرون نشوى تا سه حال بر خويشتن نبينى : اوّل بايد كه در محبت او آب از چشم خويش بينى ، ديگر از هيبت او بول خويش [ خون ] بينى ، ديگر بايد كه در بيدارى استخوانت بگدازد و باريك شود .
398 و گفت : چنان ياد كنيد كه ديگر بار نبايد كرد . يعنى فراموش مكن تا يادت نبايد آورد .
399 و گفت : غايب تو باشى و او باشد ، ديگر آنست كه تو نباشى همه او بود .
400 و گفت : سخن مگوئيد تا شنوندهء سخن خدا را نبينيد ، و سخن مشنويد تا گويندهء سخن خداوند را نبينيد .
401 و گفت : هر كه يك بار بگويد « أللّه » زبانش بسوخت ؛ ديگر نتواند گفت « أللّه » . چون تو بينى كه مىگويد ثناى خداوندست بر بنده .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 84
مساهمون: مجتبى مينوى
ص٨٤