371 و گفت : سه قوم را به خدا راهست : با علم مجرّد ، با مرقّع و سجّاده ، با بيل و دست ، و الّا فراغ نفس مرد را هلاك كند .
372 و گفت : پلاس داران بسيارند ، راستى دل مىبايد ، جامه چه سود كند ؟
كه اگر به پلاس داشتن و جو خوردن مرد توانستى گشتن خر بايستى كه مرد بودندى كه همه پلاس را دارند و جو خورند .
373 و گفت : مرا مريد نبود ، زيرا كه من دعوى نكردم ، من مىگويم « اللّه و بس ! »
374 و گفت : در همه عمر خويش اگر يك بار او را بيازرده باشى كه همه عمر بران همى گريى ، كه اگر عفو كند آن حسرت برنخيزد كه « چون او خداوندى را چرا بيازردم ؟ »
375 و گفت : كسى بايد كه به چشم نابينا بود و به زبان لال و به گوش كر كه تا او صحبت و حرمت را بشايد .
376 و گفت : طاعت خلق به سه چيزست : به نفس و زبان و به دل ؛ بر دوام از اين سه بايد كه به خدا مشغول بود تا كه ازين بيرون شود و بىحساب به بهشت شود .
377 و گفت : تحيّر چون مرغى بود كه از مأواى خود بشود به طلب چينه ، و چينه نيابد و ديگرباره راه مأوى نداند .
378 و گفت : هر كه يك آرزوى نفس بدهد هزار اندوهش در راه حقّ پديد آيد .
379 و گفت : قسمت كرد حق ، تعالى ، چيزها را بر خلق : اندوه نصيب جوانمردان نهاد و ايشان قبول كردند .
380 و گفت : در راه حقّ چندان خوش بود كه هيچ كس نداند . چون بدانستند همچون خوردن بود بىنمك .
381 حكايت كردهاند از شيخ با يزيد كه او گفت « از پس هر كارى نيكو ،
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 82
مساهمون: مجتبى مينوى
ص٨٢