345 و گفت : خداى ، تعالى ، بر دل اولياى خويش از نور بنائى كند و بر سر آن بنا بنائى ديگر ، و همچنين بر سر اين يكى ديگر ، تا به جايگاهى كه همگى او خدا بود .
346 و گفت : خداوند از هستى خود چيزى در اين مردان پديد كرده است ؛ اگر كسى گويد « اين حلول بود » گويم « اين نور أللّه مىخواهد : خلق الخلق فى ظلمته ثمّ عرّش عليهم من نوره » .
347 و گفت : خداوند بنده را به خود راه بازگشايد ، چون خواهد كه برود در يگانگى او رود و چون بنشيند در يگانگى او نشيند . پس هر كه سوخته بود به آتش يا غرقه بود به دريا با او نشينيد « 71 » .
348 و گفت : درويش آن بود كه در دلش انديشه نبود ، مىگويد و گفتارش نبود ، مىبيند و مىشنود و ديدار و شنوائيش نبود ، مىخورد و مزهء طعامش نبود ، حركت و سكون و شادى و اندوهش نبود .
349 و گفت : اين خلق بامداد و شبنگاه درآيند ، مىگويند « مىجوئيم » و ليكن جوينده آنست كه او را جويد .
350 و گفت : مهرى بر زبان بر نه تا نگوئى جز از ان خدا ، و مهرى بر دل نه تا نينديشى جز از خدا ، و همچنين مهرى بر معامله و لب و دندان نه تا نورزى كار جز به اخلاص و نخورى جز حلال .
351 و گفت : چون دانشمندان گويند « من » تو « نيمّن » باش ، و چون « نيمّن » ، تو « چهار يك » باش .
352 و گفت : تا نباشيد همه شما باشيد . خدا مىگويد « اين همه خلق من
هامش
( 71 ) - در اصل چنين است به صيغهء جمع مخاطب .