آفريدهام و ليكن صوفى نيافريدهام « 72 » » يعنى : معدوم آفريده نبود ؛ و يك معنى آنست كه صوفى از عالم امرست نه از عالم خلق .
353 و گفت : صوفى تنيست مرده و دليست نبوده و جانيست سوخته .
و گفت : يك نفس با خدا زدن بهتر از همه آسمان و زمين .
354 و گفت : هرچه براى خدا كنى اخلاصست و هرچه براى خلق كنى ريا .
355 و گفت : عمل چون شير است ، چون پاى به گردنش كنى روباه شود .
356 و گفت : پيران گفتهاند « چون مريد به علم بيرون شود چهار تكبير در كار او كن و او را از دست بگذار » .
357 و گفت : اين راه كه به بهشت مىرود نزديك ، و آن راه كه به خدا مىرود دورست .
358 و گفت : بايد كه در روزى هزار بار بميرى و زنده شوى تا باشد كه زندگانيى يا بى كه هرگز نميرى .
359 و گفت : چون نيستى خويش به وى دهى او نيز هستى خويش به تو دهد .
360 و گفت : بايد كه پايت را آبله برافتد از روش ، و يا تنت را از نشستن ، و دلت را از انديشه . هر كه زمين را سفر كند پايش را آبله برافتد و هر كه سفر آسمان كند دل را افتد ، و من سفر آسمان كردم تا بر دلم آبله افتاد .
361 و گفت : هر كه تنها نشيند با خداوند خويش بود ، و علامت او آن بود كه او خداى خويش را دوست دارد .
362 و گفت : استاد بو على دقّاق گفته است كه « از آدم تا به قيامت كس اين راه نرفت كه راه مغيلان گرفته است » . مرا بدين از اوليا و انبيا خوار مىآمد
هامش
( 72 ) - قول او « الصّوفى غير مخلوق » معروفست و نجم الدّين رازى معروف به نجم الدّين دايه شرحى بر ان نوشته است تحت عنوان « رسالة العاشق الى المعشوق فى شرح كلمات « الصوفى غير مخلوق » من كلام الشيخ ابو الحسن الخرقانى » و عكس اين رساله از روى نسخهاى محفوظ در تركيّه در كتابخانهء مركزى دانشگاه طهران موجود است .