چون ذكر خداى كنى ميغى سپيد برآيد و عشق ببارد . ذكر نيكان عامّ را رحمتست و خاصّ را غفلت .
337 و گفت : مؤمن از همه كس بيگانه بود مگر از سه كس : يكى از خداوند ، دوم از محمّد ، عليه السّلام ، سيم از مؤمنى ديگر كه پاكيزه بود .
338 و گفت : سفر پنج است : اوّل به پاى ، دوم به دل ، سيم به همّت ، چهارم به ديدار ، پنجم در فناى نفس .
339 و گفت : در عرش نگرستم تا غايت مردمان جويم ، درو غايتهائى ديدم كه مردان خدا در ان بىنياز بودند . بىنيازى مردان غايت مردان بود كه چون چشم ايشان به پاكى خداوند برافتد بىنيازى خويش بينند .
340 و گفت : مردانى كه از پس خدا شوند چيزى از ان خدا برايشان آيد ، هرچه بديشان در بود از ايشان فرو رفت از زكات و روزه و قرآن و تسبيح و دعا كه از ان خداوند درآمد و جايگاه بگرفت ؛ يعنى كه هر طاعت كه بعد از ان كنند نه ايشان كنند بر ايشان برود ، كه هزار مرد در شرع برود تا يكى پديد آيد كه شرع درو رود .
341 و گفت : صوفى را نود و نه « 70 » عالمست ، يكى عالم از عرش تا ثرى و از مشرق تا مغرب همه را سايه كند ، و نود و هشت را در وى سخن نيست و ديدار نيست . صوفيى روزيست كه به آفتابش حاجت نيست و شبى است بىماه و ستاره كه به ماه و ستارهاش حاجت نيست .
342 و گفت : آن كس را كه حق او را خواهد راهش او نمايد ، پس راه بر وى كوتاه بود .
343 و گفت : طعام و شراب جوانمردان دوستى خدا بود .
344 و گفت : هر كس كه غايبست همه ازو گويند ، آن كس كه حاضر است ازو هيچ نتوان گفت .
هامش
( 70 ) - در اصل : نودنه .