329 و گفت : كسانى مىآيند با گناه ، بعض مىآيند با طاعت . اين نه طريق است كه با اين هيچ در نگنجد ، تو هر دو را فراموش كن چه ماند ؟ - اللّه .
هر كه به وقت گفتار و انديشه خداى را با خويشتن نبيند در اين دو جاى به آفت درافتد .
330 و گفت : همه خلق در آنند كه چيزى آنجا برند كه سزاى آنجا بود .
از اينجا هيچ چيز نتوان برد . از اين جا آنجا چيزى برند كه آنجا غريب بود ، و آن نيستى بود . و گفت : امام آن بود كه به همه راهها رفته بود .
331 و گفت : از طاعت خلق آسمان و زمين آنجا چه زيادت پديد آمده است تا از ان تو پديد آيد ؟ زيادتى گردن چه افرازى « 69 » ؟ از معامله چندان بس كه شريعت را بر تو تقاضائى نبود ، و از علم چندانى بس بود كه بدانى كه او ترا چه فرموده است ، و از يقين چندان بس بود كه بگوئى و بدانى كه آنچه روزى تست به تو آيد ، و از زهد چندان بس بود كه بدانى كه آنچه تو مىخورى روزى تست تا نگوئى كه « اين خورم يا آن خورم » .
332 و گفت : خداى ، تعالى ، با بنده چندان نيكوئى بكند كه مقام او به علّيّين بود ، اگر به خاطر او درآيد كه « از رفيقان من كسى بايستى تا بديدى » او را نيك مردى نرسد .
333 و گفت : آسمان بشمارى پس خداى را بدانى بدان كه راه بر تو دراز بود . به نور يقين برو تا راه بر تو كوتاه گردد .
334 و گفت : بايست و مىگوى « اللّه » تا در فنا شوى .
335 و گفت : بر همه چيزى كتابت بود مگر بر آب ، و اگر گذر كنى بر دريا از خون خويش بر آب كتابت كن تا آن كز پى تو درآيد داند كه عاشقان و مستان و سوختگان رفتهاند .
336 و گفت : چون ذكر نيكان كنى ميغى سپيد برآيد و رحمت ببارد ، و
هامش
( 69 ) - در اصل : كردن چه افزايى .