برآيد ، ميوهء بقاى ظاهر حاصل شود ، و چون ميوه بخوردى آب آن ميوه به گذر دل فرو شود فانى شوى در يگانگى او .
233 و گفت : خداى را بر روى زمين بندهايست كه در دل او نورى گشاده است از يگانگى خويش كه اگر هرچه از عرش تا ثرى هست گذر در آن نور كند بسوزد چنان كه پر گنجشكى كه به آتش فرو دارى .
234 دانشمندى گفت « چيزى پرسيدم » گفت « اين زمان نتوانى دانست تا بدان مقام رسى كه به روزى هفتاد بار بميرى و بشبى هفتاد بار » . و كارش چهل سال چنين زندگانى بود .
235 و گفت : اينچه در اندرون پوست اوليا بود اگر چند ذرّهاى ميان دو لب و دندان او بيايد همه خلق آسمان و زمين در فزع افتد .
236 و گفت : خداى را بر پشت زمين بندهايست كه به شب تاريك در خانهاى تاريك خفته بود و لحاف در سر كشيده ، پس ستارهء آسمان مىبيند كه در آسمان مىگردد و ماه را همچنين و طاعت و معصيت همه خلايق مىبيند كه به آسمان مىبرند و مىبيند كه روزى خلقان از آسمان به زمين مىآيد و ملائكه را مىبيند كه از آسمان به زمين و از زمين به آسمان مىروند و خورشيد را مىبيند كه در آسمان گذر مىكند .
237 و گفت : كسى را كه همگى او خداوند فراگرفته بود ، از موى سر تا إخمص قدم او ، همه به هستى خداى اقرار دهد .
238 و گفت : مردان خداى ، تعالى ، هميشه بودند و هميشه باشند .
239 و گفت :
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
را بعض شنيدند كه « نه من خداام ؟ » و بعض شنيدند كه « نه من دوست شماام ؟ » و بعض چنان شنيدند كه « نه همه منم ؟ » .
240 و گفت : خداى ، تعالى ، به اولياى خويش لطف كرد ، و لطف خدا چون مكر خدا بود .
241 و گفت : هر كه از خدا به خدا نگرد خلق را نبيند .