242 و گفت : مثل جان چون مرغيست كه پرّى به مشرق دارد و پرّى به مغرب و پاى به ثرى و سر بدان جا كه آن را نشان نتوان داد .
243 و گفت : دوست چون با دوست حاضر آيد همه دوست را بيند ، خويشتن را نبيند .
244 و گفت : آن را كه انديشهاى به دل درآيد كه از ان استغفار بايد كردن دوستى را نشايد .
245 و گفت : سرّ جوانمردان را خداى ، تعالى ، بدان جهان و بدين جهان آشكارا نكند ، و ايشان نيز آشكارا نكنند .
246 و گفت : اندكى تعظيم به از بسيارى علم و عبادت و زهد .
247 و گفت : خداى ، تعالى ، موسى را ، عليه السّلام ، گفت
« لَنْ تَرانِي »
، زبان همه جوانمردان از اين سؤال و سخن خاموش گرديد .
248 و گفت : چشم جوانمردان بر غيب خداوند بود تا چيزى بر دل ايشان افتد ، تا بچشند آنچه اوليا و انبيا چشيدهاند ؛ دل جوانمردان به بارى در بود كه اگر آن بار بر آفريده نهند نيست شود ، و اولياء خود را خود مىدارد تا آن بار بتوانند كشيد ، و الّا رگ و استخوان ايشان از يكديگر بيامدى .
249 و گفت : چه مردى بود كه مثل فتوح او چون مرغى شود كه خايهاش « 62 » زرّين بود ؟ چه مردى بود كه حق ، تعالى ، او را به راهى ببرد كه آن راه مخلوق بود ؟
250 و گفت : خداى ، تعالى ، را بر پشت زمين بندهاى هست كه او خداى را ياد كند همه شيران بول بيفگنند ، ماهيان در دريا از رفتن فرو ايستند ، ملائكهء آسمان در هيبت افتند ، آسمان و زمين و ملائكه بدان روشن بباشند .
251 و گفت : همچنين خداى ، تعالى ، را بندگاناند بر پشت زمين كه خداى را ياد كنند ماهى در دريا از رفتن باز ايستد ، زمين در جنبيدن آيد ، خلق
هامش
( 62 ) - در اصل : خانهاش .