تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
پندارند كه زلزله است . و همچنين بنده‌اى هست او را كه نور او به همه آفريده برافتد ، چون خداى را ياد كند از عرش تا به ثرى بجنبد . 252 و گفت : از آن آب محبت كه در دل دوستان جمع كرده است اگر قطره‌اى بيرون آيد همه عالم پر شود كه هيچ آب در نشود ، و اگر از آن آتش كه در دل دوستان پديد آورده است ذرّه‌اى بيرون آيد از عرش تا به ثرى بسوزد . 253 و گفت : سه جاى ملائكه از اوليا هيبت دارند : يكى ملك الموت در وقت نزع ، دوم كرام الكاتبين در وقت نبشتن ، سوم منكر و نكير در وقت سؤال . 254 و گفت : آن را كه او بردارد پاكيى « 63 » دهد كه تاريكى درو نبود ، قدرتى دهد كه هرچه گويد « بباش » بباشد ميان كاف و نون . و گفت : گروهى را به اوّل خداوند ندانستند كه به آخر هم بود ( ؟ ) ، خدا ما را ازيشان كناد ! و گروهى از بندگان آنهااند كه خداى ، تعالى ، ايشان را بيافريد ندانستند كه به اوّل ايشان را خداوند است تا به آخر ، و آخر ايشان قيامت . 255 و گفت : ندا آمد از خداوند كه « بندهء من ، آن را كه تو مىجوئى به اوّل خود نيست به آخر چون توان يافت ؟ كه اين راهيست از خدا به خدا ، بنده آن باز نيابد . 256 مردى را گفت : آنجا كه ترا كشتند خون خويش ديدى ؟ پس گفت : بگو كه « آنجا [ كه ] مرا كشتند هيچ آفريده نبود ، كه خون جوانمردان بر وى مباحست « 64 » » . 257 و گفت : چون به عمر خويش در نگرستم همه طاعت خويش هفتاد و سه ساله يك ساعت ديدم ، و چون به معصيت نگريستم درازتر از عمر نوح
هامش
( 63 ) - در اصل : باكى . ( 64 ) - ف 545 ديده شود .