209 و گفت : در همه حال مولاى توام و از ان رسول تو و خادم خلق تو .
210 و گفت : هشتاد تكبير بكردم ، يكى بر دنيا ، دوم بر خلق ، سيم بر نفس ، چهارم بر آخرت ، پنجم بر طاعت ؛ و اين را با خلق بتوان گفت ، و ديگر را مجال نيست .
211 و گفت : چهل گام برفتم ، به يك قدم از عرش تا ثرى بگذاشتم ، ديگران را صفت نتوان كرد . و اگر اين با كسى بگوئى كه ميان وى و خداوند حجابى نبود دل و جانش بشود .
212 و گفت : إلهى ، اگر ميان من و تو حجابى بودى چنين نبودى . كسى بايستى كه زندگانيش به خداى بودى تا من صفت تو با او بكردمى كه اين خلق زنده نهاند .
213 و گفت : اگر اين رسولان و بهشت و دوزخ نبودى من هم ازين بودمى كه امروز هستم از دوستى تو و از فرمانبردارى تو از بهر تو .
214 و گفت : چون مرا ياد كنى جان من فداى تو باد ، و چون دل من ترا ياد كند نفس من فداى دل من باد .
215 و گفت : إلهى ، اگر اندامم درد كند شفا تو دهى ، چون توم درد كنى شفا كه دهد ؟
216 و گفت : إلهى ، مرا تو آفريدى براى خويش آفريدى ، از مادر براى تو زادم مرا بصيد هيچ آفريده مكن .
217 و گفت : از بندگان تو بعض نماز و روزه دوست دارند ، و بعض حجّ و غزا و بعض علم و سجّاده ، مرا از ان باز كن كه زندگانيم و دوستيم جز از براى تو نبود .
218 و گفت : إلهى ، اگر تنى بودى و دلى بودى از نور ، هم ترا نشايستى ، فكيف تنى و دلى چنين آشفته كى ترا شايد ؟
219 و گفت : إلهى ، هيچ كس بود از دوستان تو كه نام تو بسزا برد تا بينائى
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 63
مساهمون: مجتبى مينوى
ص٦٣