ديدم .
258 و گفت : تا بيقين ندانستم كه رزق من بروست دست از كار بازنگرفتم ، و تا عجز خلق نديدم پشت بر خلق نياوردم .
259 و گفت : جوانمردى به كنار باديه رسيد به باديه فرونگريست و باز پس گرديد و گفت « من اينجا فرو نگنجم » يعنى آنچه منم .
260 و گفت : چنان بايد بودن كه ملائكه كه بر شما موكّلند با رضا ايشان را وا پس فرستى ، و يا اگر نه ، چنان بايد بود كه شبنگاه ديوان از دست ايشان فراگيرى و آنچه ببايد ستردن بسترى و آنچه ببايد نبشتن بنويسى ؛ و اگر نه ، چنان بودن كه شبانگاه كه آنجا باز شوند گويند « نه نيكى بودش و نه بدى » خداوند ، تعالى ، بگويد « من نيكوئى ايشان با شما بگويم » .
261 و گفت : مردان خداى را اندوه و شادى نبود ، و اگر اندوه و شادى بود هم ازو بود .
262 و گفت : صحبت با خداى كنيد ، با خلق مكنيد ، كه ديدنى خداست و دوست داشتنى خدا ، و آن كس كه به وى نازيد خداست و گفتنى خداست و شنودنى خداست .
263 و گفت : كس بود كه در سه روز به مكّه رود و بازآيد ، و كس بود كه در شبانروزى ، و كس بود كه در شبى ، و كس بود كه در چشم زخمى . پس آنكه در چشم زخمى برود و بازآيد قدرت بود .
264 و گفت : تا خداى تعالى بنده را در ميان خلق دارد فكرتش از خلق جدا نشود ، چون دل او را از خلق جدا كند در مخلوقش فكرت نبود ، فكرتش با خداوند بود ، يعنى در دلش فكرت بنماند .
265 و گفت : خداى ، تعالى ، مؤمنى را هيبت چهل فرشته دهد ، و اين كمترين هيبت بودش كه داده بود ، و آن هيبت از خلقان بازپوشد تا خلقان با ايشان عيش توانند كرد .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 69
مساهمون: مجتبى مينوى
ص٦٩