تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
خود بكنم و در زير قدم او نهم ؟ و يا هستند در وقت من تا جان خود فداى او كنم ؟ و يا از پس من خواهند بود ؟ 220 و گفت : إلهى ، مرا بدين خلق چنين نمودى كه سر بدان گريبان بركرده‌ام كه ايشان بركرده‌اند ، اگر بديشان فرا نمودى كه من سر به كدامين گريبان بركرده‌ام چه كردندى ؟ 221 و گفت : خداوند ، من در دنيا چندانكه خواهم از تو لاف بخواهم زد ، فردا هرچه خواهى با من بكن . 222 و گفت : إلهى ، ملك الموت ترا بفرست تا جان من بستاند و من جان او بستانم تا جنازهء هر دو به گورستان برند . 223 و گفت : إلهى ، گروهىاند كه ايشان روز قيامت شهيد خيزند كه ايشان در سبيل تو كشته شده باشند . من آن شهيد خيزم كه به شمشير شوق تو كشته شده باشم ، كه دردى دارم كه تا خداى من بود آن درد مىبود و درد را جستم نيافتم ، درمان جستم نيافتم ، امّا درمان يافتم . 224 و گفت : در همه كارها پيش طلب بود پس يافت ، الّا در اين حديث كه پيش يافت بود پس طلب . و مريدان را گفتند پاى آبله كرديد و مردان بىآبله رسيدند ؛ نامردان را پاى آبله كند و مردان را نشستگاه . 225 و گفت : با يزيد مريدان را گفت كه « حق گفت : هر كه مرا خواهد بسيار كرامتها كنم با او ، و هر كه ترا كه با يزيدى خواهد نيستش كنم كه هيچ جايش پديد نيارم » . اكنون شما چه گوئيد ؟ گفتند « اگر نيز نيست نكند جان را خواهيم » ( ؟ ) 226 و گفت : اگر بندهء آفريده در پيش حق بايستد چنان كه دو به يكى بود هنوز آن روش چيزى نيست به مقام مردان . ازو پرسيدند كه « دو به يكى چون بود ؟ » گفت : چنان كه خلق از پيش او برخيزد ، او نيز در خويشتن برسد . همى خورد و طعم نداند ، سرما و گرما برو گذر مىكند و خبرش نبود ،