132 و گفت « وقت به همه چيزى دررسد و هيچ چيز به وقت درنرسد . خلق اسير وقتاند ، و بو الحسن خداوند وقت . هرچه من از وقت خويش گويم آفريده از من بهزيمت شود ، [ چنان كه بهزيمت شود ] جان جوانمردان از وقت مصطفى عليه السّلام ، تا به قيامت به هستى حق اقرار دهد . »
133 و گفت : به هستى او در نگريستم نيستى من به من نمود . چون نيستى خود من نگريستم هستى خود به من نمود . در اين اندوه بماندم تا با دلى كه بود . از حقّ ندا آمد كه « به هستى خويش اقرار كن . » گفتم « بجز تو كيست كه به هستى تو اقرار دهند ؟ نه گفتهاى شهد اللّه ! »
134 و گفت « چون حق ، تعالى ، اين راه بر من بگشاد در روش اين راه چندان فرق بود كه هر سال گفتيا از كفر به نبوّت شدم . چندان تفاوت بود » .
135 و گفت « روز و شب كه بيست و چهار ساعتست مرا يك نفس است و آن نفس از حقّ و با حقّ است . دعوى من نه با خلق است . اگر پاى آنجا برنهم كه همّتست به جائى بررسم كه ملائكهء حجابت را آنجا راه نبود » .
136 و گفت : دوش جوانمردى گفت « آه » آسمان و زمين بسوخت . شيخ گفت : آن كسان را كه آنجا آورد همه با نور ديدم ، بعضى را بيشتر و بعضى را كمتر . گفتم « إلهى آنچه در اينان بيافريدهاى به اينان وانماى » گفت « بو الحسن ، حكم دنيا مانده است ، اگر اينان را با اينان وانمايم دنيا خراب شود » .
137 و گفت : از خويشتن سير شدم ، خويشتن را فرا آب دادم غرقه نشدم ، و فرا آتش دادم بنسوخت ، آنكه اين خلق خورد چهار ماه و دو روز از حلق « 53 » بازگرفتم بنمرد ، سر بر آستان عجز نهادم فتوح سر در كرد تا به جايگاهى برسيدم كه صفت نتوان كرد .
138 و گفت : به ديدار بايستادم خلق آسمان و زمين را بديدم ، معاملهء ايشان
هامش
( 53 ) - در اصل : از خلق .