144 گفت : الهى چه بودى كه دوزخ و بهشت نبودى تا پديد آمدى كه خداپرست كيست ؟
145 و گفت : خداوند بازار من بر من پيدا كرد . در اين بازار بعضى گفتنى بود و بعضى شنودنى و بعضى نيز دانستنى . چون در اين بازار افتادم بازارها از پيش من برگرفت .
146 و گفت : خداوند بندگى من بر من ظاهر كرد ، اوّل و آخر خويش قيامت ديدم ، هر چه به اوّل به من داد به آخر همان داد ، از موى سر تا به ناخن پاى پل صراط گردانيد .
147 و گفت « از خويشتن بگذشتى صراط واپس كردى . »
148 و گفت « هر كس را از اين خداوند رستگارى بود ، ما را اندوه دايم بود ، خداى قوّت دهاد تا ما اين بار گران بكشيم » .
149 و گفت : عجب بماندهام از كردار اين خداوند كه از اوّل چندين بازار در درون اين پوست بنهاد بىآگاهى من ، پس آخر مرا از ان آگاه كرد تا من چنين متحيّر گرديدم . يا دليل المتحيّرين ، زدنى تحيّرا .
150 و گفت : كلّهء سرم عرش است و پايها تحت الثرى و هر دو دست مشرق و مغرب .
151 و گفت : راه خداى را عدد نتوان كرد . چندانكه بنده است به خدا راه است ، به هر راهى كه رفتم قومى ديدم . گفتم « خداوندا مرا به راهى بيرون بر كه من و تو باشيم ، خلق در آن راه نباشد » . راه اندوه در پيش من نهاد ، گفت « اندوه بارى گرانست ، خلق نتواند كشيد » .
152 و گفت : هر كه به نزديك خدا مردست نزديك خلق كودكست ، و هر كه نزديك خلق مردست آنجا نامردست . اين سخن را نگه داريد كه من در وقتىام كه آن را صفت نتوان كرد .
153 و گفت : هر كه اين سخنان بشنود و بداند كه من خداى را ستودم
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 55
مساهمون: مجتبى مينوى
ص٥٥