بعزّش بردارند ، و هر كه پندارد كه خود را ستودهام بذلّش بردارند ، كه اين سخنان من از آن درياى پاك است ، زان خلق در وى برخه نيست .
154 و گفت : عافيت را طلب كردم در تنهائى يافتم و سلامت در خاموشى .
و گفت : در دل من ندا آمد از حق كه « اى ابو الحسن ، فرمان مرا ايستاده باش كه من زندهاىام كه نميرم تا ترا حياتى دهم كه در آن حيات مرگ نبود ، و هرچه ترا از ان نهى كردم دور باش از ان كه من پادشاهىام كه ملك مرا زوال نيست تا ترا ملكى دهم كه آن را زوال نباشد . »
155 و گفت : هر كه مرا بشناخت بدوستى حق را دوست داشت ، و هر كه حق را دوست داشت به صحبت جوانمردان پيوست ، و هر كه به صحبت جوانمردان پيوست به صحبت حقّ پيوست .
156 و گفت : زبان من به توحيد گشاده شد ، آسمانها و زمينها را ديدم كه گرد بر گرد من طواف مىكردند و خلق از ان غافل .
157 و گفت : به دل من ندا آمد از حق كه « مردمان طلب بهشت مىكنند و به شكر ايمان قيام نكردهاند مرا ، از من چيزى ديگر مىطلبند . »
158 و گفت : مزاح مكنيد ، كه اگر مزاح را صورتى بودى او را زهره نبودى كه در آن محلّت كه من بودمى درآيد .
159 و گفت : عالم بامداد برخيزد ، طلب زيادتى علم كند ، و زاهد طلب زيادتى زهد كند ، و بو الحسن در بند آن بود كه سرورى به دل برادرى رساند .
و گفت : هر كه مرا چنان نداند كه ، من در قيامت بايستم تا او را در پيش نكنم در بهشت نشود ، گو « اينجا ميا و بر من سلام مكن » .
160 و گفت : چيزى به من درآمد كه مرا سى روز مرده كرد از آنچه اين خلق بدان زندهاند از دنيا و آخرت ، آن گاه مرا زندگانيى داد كه در ان مرگ نبود . و گفت : اگر من بر خرى نشينم و از نشابور درآيم و يك سخن بگويم تا قيامت دانشمند بر كرسى ننشيند .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 56
مساهمون: مجتبى مينوى
ص٥٦