117 و گفت « پنجاه سالست كه از حقّ سخن مىگويم كه دل و زبان مرا بدان هيچ ترقّى « 50 » نيست » .
118 و گفت « هرگز ندانستم كه خداى ، تعالى ، با مشتى خاك و آب چندان نيكوئى كند كه با من بكرد ، به غير از مصطفى ؛ [ چون خبرى ] به من رسيد يقينم بودى كه او را باور داشتن واجبست ، و اين بر من معاينه است به خبر حاجت نبود » .
119 و گفت « اين كه شما از من مىشنويد از معاملهء منست يا از عطاى اوست ، مرا از توحيد او با خلق هيچ نشايد گفت كه بر جائى بمانيد ، و به مثل چنان بود كه پارهاى آتش در كاه افگنى » .
120 و گفت « من از آنجا آمدهام ، باز آنجا دانم شدن به دليل و خبر ، ترا نپرسم . از حقّ ندا آمد كه « ما بعد از مصطفى جبرائيل را به كس نفرستاديم » گفتم : بجز جبرائيل هست ، وحى القلوب هميشه با من است » .
121 و گفت « هفتاد و سه سال با حقّ زندگانى كردم كه سجده بر مخالفت شرع نكردم و يك نفس بر موافقت نفس نزدم ، و سفر چنان كردم كه از عرش تا به ثرى هرچه هست مرا يك قدم كردند » .
122 و گفت : از حق ندا چنين آمد كه « بندهء من ، اگر باندوه پيش من آئى شادت كنم و اگر با نياز آئى توانگرت كنم و چون زان خويش دست بدارى آب و هوا را مسخّر تو كنم . »
123 و گفت : علما گويند « خداى را به دليل عقل ببايد دانست » . عقل خود به ذات خود نابيناست ، به خدا ، راه ندانست به خداى ، تعالى ، به خود او را چون توان دانست ؟ بسيارى كه اهل خود بودند بآفريده درهمى گرديدند ، مشاهده دست گرفتم و از آفريده ببريدم ، راه به خدا نمودم ، و اينجا كه منم
هامش
( 50 ) - نسخهءNدارد : برخى نيست ، و شايد صواب همين باشد .