مرا به هيچ نيامد بدانچه مىديدم زان او ، از حق ندا آمد كه « تو و همه خلق نزديك من همچنانيد كه اين خلق نزديك تو » .
139 و گفت : من نه عابدم و نه زاهد و نه عالم و نه صوفى ، الهى ، تو يكىاى من از آن يكى تو يكىام .
140 و گفت : چه مرد بود كه با خداوند اين چنين نه ايستد كه آسمان و زمين و كوه ايستاده است ؟ هر كه خويشتن را به نيك مردى نمايد نه نيكست ، كه نيكى صفت خداوند است .
141 و گفت : اگر خواهى كه به كرامت رسى يك روز بخور و سه روز مخور ، سيم روز بخور و پنج روز مخور ، پنجم روز بخور چهارده روز مخور ، اوّل چهارده روز بخور ماهى مخور ، اوّل ماهى بخور چهل روز مخور ، اوّل چهل روز بخور چهار ماه مخور ، اوّل چهار ماه بخور سالى مخور . آنگاه چيزى پديد آيد چون مارى چيزى به دهان درگرفته در دهان تو نهد « 54 » . بعد از ان هرگز ار تو نخورى شايد ؛ كه من ايستاده بودم و شكم خشك بوده ، آن مار پديد آمد ، گفتم « الهى بواسطه نخواهم » . در معده چيزى واديد آمد بوياتر از مشك خوشتر از شهد ، سر به حلق من برد . از حق ندا آمد « ما ترا از معدهء تهى طعام آوريم و از جگر تشنه آب » . اگر آن نبودى كه او را حكمست از آنجا خوردمى كه خلق نديدى .
142 و گفت : من كار خويش به اخلاص نديدم تا بجز او كسى را مىديدم ، چون همه او را ديدم اخلاص پديد آمد . به بىنيازى او را درنگرستم كردار همه خلق پرّ پشّهاى نديدم . به رحمت او نگريستم همه خلق را چند ارزن دانهاى نديدم . از اين هر دو چه آيد آنجا ؟
143 و گفت : از كار خدا عجب بماندم كه چندين سال خرد از من ببرده بود و مرا خردمند به خلق مىنمود .
هامش
( 54 ) - رجوع شود به ف 586 .