تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
ايمان و يقين و عقل و نفس بيامدند ، دل را به ميان اين هر چهار درآوردم يقين و اخلاص را برگرفت و اخلاص عمل را بگرفت تا به حق رسيدم ، پس مقامى پديد آمد كه از ان خويش نديدم ، همه حق ديدم . پس آن هر چهار چيز كه آنجا برده بودم محتاج من گردانيد » . 111 و گفت « من از هر چه دون حق است زاهد گرديدم ، آن وقت خويشتن را خواندم ، از حقّ جواب شنيدم ، بدانستم كه از خلق درگذشتم ، لبّيك اللّهمّ لبّيك زدم ، محرم گرديدم ، حج كردم ، در وحدانيّت طواف كردم ، بيت المعمور مرا زيارت كرد ، كعبه مرا تسبيح كرد ، ملائكه مرا ثنا گفتند ، نورى ديدم كه سراى حقّ در ميان بود ، چون به سراى حق رسيدم زان من هيچ نمانده بود » . 112 و گفت « دو سال به يك انديشه درمانده بودم ، مگر چشم در خواب شد كه آن انديشه از من جدا شد ؛ شما پنداريد كه اين راه آسانست ! » 113 و گفت « اگر مرا يابيد بدان مدهيد كه بر آب يا بر هوا بروند ، و بدانها مدهيد كه تكبير اوّل به خراسان فروبندند و سلام به كعبه بازدهند ، كه آن همه [ را ] مقدار پديد است و ذكر مؤمن را حدّ پديد نيست براى خدا » . 114 و گفت « به من رسيد كه چهار صد مرد از غربااند . گفتم كه « اينان چه‌اند ؟ » برفتم تا به دريائى رسيدم تا به نورى رسيدم بديدم غربا آن بودند كه ايشان را بجز خداى هيچ نبود » . 115 و گفت « نخست چنان دانستم كه امانتى به ما برنهاده است . چون بهتر در شدم عرش از امر خدا سبكتر بود . از ان چون بهتر در شدم خداوندى خويش به ما بر نهاده آمد و شكرى كه بار گرانست » . 116 و گفت « من شما را از معاملهء خويش نشان ندهم ، من شما را نشان كه دهم از پاكى خداوند و رحمت و دوستى او دهم كه موج بر موج برمىزند و كشتى بر كشتى برمىشكند » .