نمىگفت و دليل بر اين سخن آنست كه آنجا كه شيخ بو الحسن شيخ ما را معارضهء سخن مىكرد « 22 » و مىگفت « سخنى بگوى و مرا نصيحتى بكن » شيخ ما مىگفت كه « شما را بايد گفت ، ما را براى شنودن آوردهاند » .
چون آن جمع را بر اين دقيقه اطّلاع نبود اين چنين سخنى بگفتند و اين سخن به شيخ ما باز گفتند شيخ ما گفت « اشتاقت تلك التّربة الينا ففنينا فى تلك التّربة ، آن خاك را آرزوى ما خاست ، چون آنجا رسيديم ما در آن خاك خاك شديم و برسيديم » و حديث بزرگان خود نكنند ، شيخ ما از آن اعتراض اين جواب فرمود ، و چون در حقيقت اين سخن تأمّل رود آن معنى كه تقرير افتاد معلوم گردد . اين رسيد به ما از رفتن شيخ به خرقان و باز آمدن به نشابور .
( از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص 184 تا 190 ) .
18 شيخ ما ، قدّس اللّه روحه العزيز ، مجلس مىگفت و يكى از پسران شيخ ابو الحسن خرقانى ، رحمة اللّه عليه ، حاضر بود . شيخ در ميان سخن گفت : كسانى كه از خود نجات يافتند و پاك از خود بيرون آمدند ، از عهد نبوّت الى يومنا هذا ، به عقدى رسيدند ، و اگر خواهند جمله را برشمريم ؛ و اگر كسى از خود پاك شد پدر اين خواجه بود ، و اشارت به پسر شيخ ابو الحسن خرقانى كرد ؛ پس گفت : شيخ بو الحسن « 23 » خرقانى را قدّس اللّه روحه « 23 » ، علماء امّت بران متفقاند كه خداى را ، جلّ جلاله ، به عقل بايد شناخت ، و بو الحسن چون به عقل نگريست او را در اين راه نابينا ديد تا خدايش بينائى ندهد و راه ننمايد نبيند و نداند . بسيار كس را ما دست
هامش
( 22 ) - از ضبط حاشيه متابعت كردم .
( 23 ) - جمله روشن نيست ، نسخه بدل دارد : رفته است كه ؛ اين هم نادرست به نظر مىرسد . شايد « شيخ بو الحسن خرقانى گفته است كه » بوده باشد .