وام او بود . شيخ بو الحسن گفت « در وام صرف كنيت كه وام ما وام او بود » .
شيخ بو سعيد در راه به ديهى رسيد آنجا منزل كردند . شيخ بو سعيد حسن را گفت كه « به گرمابه شويم » . و عادت چنان بودى شيخ را كه هر بار كه به گرمابه شدى ده دست سيم فتحى به گرمابه بردى ، و حسن پيوسته با خويشتن چيزى داشتى براى كرا و نفقات راه را ، و اگر چيزى فتوح بودى هم حسن مؤدّب داشتى ، و به اشارت شيخ خرج مىكردى . چون حسن اين سيم گرمابه راست مىكرد آن كاغذ زر كه به خرقان ضايع شده بود نديد . دلش مشغول شد . شيخ آن بديد ، گفت « چه بودهست اى حسن ؟ » گفت « چيزى داشتم ضايع شده است » . شيخ گفت « آنجا كه شده است هم در فراغت ما شده است » . ديگر روز از خرقان خبر باز رسيد كه آنجا چيزى يافتند و شيخ ابو الحسن آن را چه فرمود و چگونه كردند . چون شيخ بو سعيد بشنيد كه شيخ بو الحسن را چه رفته است گفت « همچنانست كه وى گفت . »
و مريدان شيخ بو الحسن هم بر آن قرار كه شيخ بو الحسن فرموده بود در خدمت شيخ بو سعيد بودند تا به جاجرم ، و از جاجرم شيخ بو سعيد ايشان را باز گردانيد و گفت « ما از اينجا به نشابور مىشويم . شيخ بو الحسن را از ما سلام برسانيد و بگوئيت كه دل با ما مىدار . »
. . . چون به نشابور رسيدند بعضى از صوفيان مىگفتند كه « چون شيخ به خرقان رسيد در آن مدّت كه آنجا بود هيچ سخن نگفت بسبب آنكه شيخ بو الحسن گفته بود كه « تو حاجت مائى كه از خداى ، تعالى ، درخواست كردهايم كه دوستى از دوستان خويش بفرست تا ما اين سرّهاى تو به دو گوئيم » . چون شيخ ما را آنجا بدين مهمّ برده بودند او سخن
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 24
مساهمون: مجتبى مينوى
ص٢٤