مىگويند ؟ » گفت « نپرسيدم » . شيخ گفت « روشنائى درگير و بياور » .
حسن شمع درگرفت و پيش شيخ نهاد . شيخ گفت « ايشان را بخوان » .
درويشان پيش شيخ آمدند و سلام شيخ بو الحسن رسانيدند . شيخ ما گفت « و عليه منّا السّلام » . پس شيخ ما گفت ايشان را كه « شيخ بو الحسن چه فرمان داده است ؟ » گفتند « گفته است : بدان خداى كه ترا اين عزّت كرامت كرده است كه نگذرى تا مرا نبينى » . شيخ ما گفت كه « فرمان وى را بود » .
پس شيخ ما حسن مؤدّب را گفت كه « ايشان را چيزى بده تا بخورند و دو تن را در وقت بازگردان تا بنزديك آن پير باز شوند تا او را دل فارغ بود و يك تن باشد تا با ما بهم برود ، و اگر خربندگان بيايند عذرى از ايشان بازخواه و جوالها به ايشان ده » . حسن گفت « خربندگان در شب بيامدند ، جوالها به ايشان دادم و نفقات راه در جوالها بود ، از ان دست بداشتم ، كه شيخ در اين معنى هيچ اشارت نفرموده بود . »
و صوفيان از اين حال خبر نداشتند ، پنداشتند كه ديگر روز سوى بيابان خواهند رفت . چون شيخ به جانب خرقان و بسطام روى نهاد دانشمندى از بسطام پيش شيخ باز آمد سواره ، در راه هر دو به هم رسيدند و مىراندند .
و شيخ را آن روز بغايت وقت خوش بود و بيتهاى تازى مىگفت . آن دانشمند گفت كه « امروز افزون از هزار بيت بر زبان وى برفت » .
. . . . و شيخ به بسطام شد و زيارت بكرد و بجانب خرقان برفت و پيش شيخ بو الحسن شد و سه روز ديگر آنجا مقام كرد . روزى شيخ بو الحسن در ميان سخن از شيخ بو سعيد پرسيد كه به ولايت شيخ عروسى بود ؟ » شيخ گفت « بود ، و در عروسى بسيار نظّارگى بود كه آن « 21 » عروس نيكوتر بود ، و ليكن در ميان ايشان تخت و كلاه و جلوه يكى را بود . » شيخ نعرهاى بزد و مىگفت :
هامش
( 21 ) - ظ : از آن .