گرفتيم و از غرور عقل به راه آورديم .
( از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص 284 تا 285 ) .
19 شيخ ما گفت : به امير المؤمنين ابوبكر صدّيق رضى اللّه عنه گفتند كه « ترا از كه آرزو آيد ؟ » گفت « از كسى كهش خداى تعالى نيافريده باشد » . گفتند « يا شيخ ، كسى كهش خداى تعالى نيافريده باشد او را چه كنند كه از هيچ خبر ندارد ؟ » شيخ ما گفت « نه چنان آفريدهاى كه شما مىپنداريت كه خدايش نيافريده باشد ، چنان كهش بيافريده باشد و اين همه صفتها درو نهاده و اين همه او را پاك پاك بكند ، و او را باز آن برده باشد به پاكى كهش گوئى بنه آفريده است و اين همه آلايشها درو نبود » .
شيخ گفت كه : پير ابو الحسن خرقانى مىگفت كه « صوفى نيافريده است « 24 » » هم از اينجا مىگفت .
( از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص 336 ) .
20 شيخ ما گفت : هر كرا او مىبايد اينجا بايد آمد تا بوى او شنود . . .
در كلام خويش مىگويد ، لم يزل ، كه عزّ جمله مراست تا مرا به چه كارست .
اى درويش ، چيزى مىبينى . اين همه عزّ جمله به تو دهم چون تو مرا باشى ، من كه خودى خود ترا مىدهم كه چيزى ديگر را مقدارى نبود ؛ چنان كه آن پير گفت به خرقان به ما كه « خودى خود به ما داد » يعنى شيخ بو الحسن ، هيچّيز برو باقى نماند . و به مثل پير زنان در است كه گويند ، چون كار ساخته نيايد گويند « بر خداىمان هيچ وام نماند » .
( از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص 286 تا 287 ) .
هامش
( 24 ) - اين عبارت را از قول او به لفظ عربى « الصّوفى غير مخلوق » نقل كردهاند ، و نجم الدّين رازى ( پسر دايه ) صاحب مرصاد العباد شرحى بر اين گفتار او نوشته است .