[ أحوال و أقوال خرقانى از منطق الطّير عطّار ]
21
شيخ خَرْقانى كه عرش ايوانش بود * روزگارى شوق بادنجانش بود
مادرش از خشم شيخ آورد شور * تا بدادش نيم بادنجان به زور
چون بخورد آن نيم بادنجان كه بود * سر ز فرزندش جدا كردند زود
چون درآمد شب سر آن پاكزاد * مُدْبرى در آستان او نهاد
شيخ گفتا « نه منِ آشفته كار * گفتهام پيش شما بارى هزار
كاين گدا گر هيچ بادنجان خورد * تا بجنبد ضربتى بر جان خورد
هر زمانم چون بسوزد جان چنين * نيست با او كار من آسان چنين
هر كرا او در كشد در كار خويش * دم نيارد زد دمى بىيار خويش
سخت كارست اين كه ما را اوفتاد * برتر از جنگ و مدارا اوفتاد
هيچ دانى را نه دانش نه قرار * با همه دانى بيفتادهست كار
هر زمانى ميهمانى در رسد * كاروانى امتحانى در رسد
گر چه صد غم هست بر جان عزيز * نيز مىآيد چو خواهد بود نيز
هر كه از كتم عدم شد آشكار * سر بسر را خون نخواهد ريخت زار
صد هزاران عاشق سر تيز او * جان كنند ايثار يك خونريز او
جملهء جانها از ان آيد به كار * تا بريزد خون جانها زار زار » .
( از منطق الطّير عطّار چاپ گوهرين ص 143 تا 144 ) .