گذاشتى و لبّيك نياز وى شنيدى و در صومعهء عرفات « 18 » وى شدى ، رمى جمار نفسهاى وى بديدى ، بو الحسن را بر جمال خود قربان ديدى و بر يوسف وى نماز عيد كردى ، فرياد اندوه سوختگان شنيدى . بازگرد كه اگر جز چنين بودى بو الحسن نماندى . تو معشوق عالمى . » شيخ بو سعيد گفت « بجانب بسطام شويم و زيارت كنيم و باز گرديم . » شيخ بو الحسن گفت « حجّ كردى ، عمره خواهى كرد ؟ » پس شيخ بو سعيد ، بعد از انكه سه روز آنجا مقام كرده بود روى به بسطام نهاد .
( از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص 175 تا 180 ) .
17 بعد از آنكه ابو سعيد و ياران او از رى به جانب خراسان بازگشتند :
زير اين هر دو ديه فرود آمدند بر سر بيابان كه سوى سبزوار شود ، كه شيخ انديشه چنان داشت كه سوى بسطام و خرقان نشود تا ايشان را بارى نبود از وى ، و در اين ديه درازگوشان به كرا گرفتند و كرا بعضى بدادند و سفرهء راه راست كردند كه چهار پنج روز در بيابان مىبايست بود و جمعى گران بودند با شيخ . شيخ بو الحسن را خبر شد از آمدن شيخ ، و انديشهء وى آن بود كه مگر خواهد گذشت . سه درويش را بفرستاد بعد از نماز خفتن بدان ديه آمدند و ايشان بر آن عزم بودند كه سحرگاه درازگوشان بيارند و سوى بيابان بروند ؛ و درويشان جمله سرباز « 19 » نهاده بودند و شيخ نيز سرباز « 20 » نهاده بود و ليكن بيدار بود و حسن مؤدّب ميان بسته بود به شغلى كه مىكرد و فراز آواز مىشد . پس آواز درآمد آهسته ، حسن فراز شد و در بگشاد ، سه درويش را ديد كه ميان بسته درآمدند . حسن ايشان را جائى بنشاند ، شيخ آواز داد حسن را كه « بيا » . حسن پيش شيخ شد . شيخ گفت كه « اينها چه كسانند كه درآمدند ؟ » گفت « درويشان خرقاناند » گفت « چه
هامش
( 18 ) - قاعدة بايد « عرفات صومعهء » گفته باشد .
( 19 ) - در اصل : بار .
( 20 ) - در اصل : بار .