تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 20

مساهمون:

ص٢٠
نتوانند كرد » . پس سر تنگ بنزديك شيخ درآوردى و سخن مىگفتند آهسته ، و هر دو مىگريستند ، و من « 17 » ندانستمى و نشنيدمى كه چه مىگويند . پس شيخ بو الحسن دست به زير جامهء شيخ بو سعيد دركردى و به سينهء او فرو مىآوردى و مىگفتى « دست به نور باقى مىآرم » . يك روز قاضى آن جانب در رسيد كه به تعزيت شيخ بو الحسن آمده بود . گفتند « شيخ بو سعيد اينجاست » . گفت « تا در روم و او را سلام گويم » . شيخ بو الحسن گفت « يا دانشمند ، گوش دار و هوش دار » . قاضى در رفت و سلام گفت . شيخ را ديد در چهار بالش چون سلطانى خفته و درويشى پاى شيخ بر كنار نهاده و مىماليد . قاضى گفت « با خود انديشه كردم كه اينجا فقر كجاست و اين مرد با چندين تنعّم نيز از فقرا چون تواند بود . اين پادشاهى است نه صوفى و درويش ! » چون اين انديشه بر دل من بگذشت شيخ بو سعيد در حال سر از بالش برداشت و در من نگريست و گفت كه « اى دانشمند ، من كان فى مشاهدة الحقّ هل يقع عليه اسم الفقر ؟ » قاضى يك نعره بزد و بيهوش افتاد . درآمدند و او را برداشتند و بيرون آوردند . شيخ بوالحسن گفت كه « من نگفتم كه شما طاقت نظر پادشاهان نداريت ؟ » دانشمند گفت « توبه كردم » و ديگر بار بيهوش گشت و يك شباروز همچنان بود . شيخ بو الحسن بنزديك شيخ بوسعيد درآمد و گفت « اى شيخ ، نظرى بهيبت كردى ، نظرى برحمت بكن » . شيخ بو سعيد دست به وى فرود آورد ، قاضى در حال به هوش بازآمد و بهتر شد . شيخ بو الحسن گفت « يا شيخ ، ما مىبينيم كه هر شبى كعبه بر سر تو طواف مىكند ، ترا كعبه رفتن چه كار آيد ؟ بازگرد كه ترا از براى آن مىآوردند كه ما را دريابى ، اكنون حجّ كردى و باديهء اندوه بو الحسن
هامش
( 17 ) - معلوم نمىشود گوينده كيست . شايد راوى حسن مؤدّب باشد .