تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 19

مساهمون:

ص١٩
كردند از براى شيخ بو سعيد تا وى زاويه در آنجا بنهاد و به خلوت در آنجا مىبود . و شيخ بو الحسن جماعت خويش يك يك را نصيحت مىكرد كه « گوش داريت كه اين مرد معشوق مملكت است و بر همه سينه‌ها اطلاع دارد ، تا فضيحت نگرديت » . و شيخ بو سعيد در اين كرّت سه شبانه روز در پيش شيخ بو الحسن بود و در اين سه شباروز هيچ سخن نگفت . شيخ بو الحسن او را معارضهء سخن مىكرد و شيخ بو سعيد مىگفت كه « ما را بدان آورده‌اند تا سخن بشنويم ، او را بايد گفت » . پس شيخ بو الحسن گفت « تو حاجت مائى از خداى ، تعالى ؛ ما از خداى ، تعالى ، به حاجت خواسته‌ايم كه « دوستى از دوستان خويش بفرست تا ما اين سرّها را به او گوئيم » تو آن حاجت مائى . من پير بودم و ضعيف بودم بنزديك تو نتوانستم آمدن ، و ترا قوّت بود و عزّت بود ، ترا بنزديك ما آوردند ، ترا به مكّه نگذارند كه تو عزيزتر از انى كه ترا به مكّه برند ، كعبه را بنزديك تو آرند تا ترا طواف كند و دران شيخ را اختيار نبود » . و در اين سفر والدهء خواجه مظفّر با شيخ بود و در خدمت وى ، كه هر روز بامداد شيخ بو الحسن بر در خانه آمدى و سلام كردى و گفتى « فقيره ، چگونه‌اى ؟ هشيار باش و بيدار باش كه تو صحبت با حقّ مىدارى . اينجا بشريّت نمانده است ، اينجا هم نفس نمانده است ، اينجا همه حقّى ، اينجا همه حقّى . » و در ميان روز ، وقت خلوت شيخ بو سعيد ، شيخ بو الحسن بر در خانه آمدى و پرده باز گرفتى و گفتى « دستورى هست تا درآيم ؟ » شيخ بو سعيد گفتى « درآى » . شيخ بو الحسن سوگند دادى كه « سر از بالش برنگيرى ، همچنانكه هستى مىباش تا من درآيم » . او درآمدى و در پيش شيخ بو سعيد به دو زانو بنشستى و گفتى « اى شيخ ، دردها دارم كه انبيا از كشيدن آن عاجز آيند ، و اگر يك نفس از آن درد برآرم آسمان و زمين تحمّل آن