دادند و به غيبت او سر پسر ما ببريدند » . چون آن درويش اين سخن بشنيد باز گشت و با شيخ بگفت . شيخ گفت « أللّه اكبر » . مشايخ و صوفيان بدانستند كه اين آن سخن است كه بر در نشابور مىگفت .
چون شيخ ما ، ابو سعيد ، به خرقان رسيد ، و در خانقاه شد ، و در خانقاه شيخ بو الحسن مسجد خانهاى بود كه شيخ بو الحسن در آنجا بودى ، شيخ بو الحسن بر پاى خاست و تا به ميان مسجد پيش شيخ ما باز آمد و آنجا دست به گردن يكديگر فراز كردند . شيخ بو الحسن رحمة اللّه عليه ، مىگفت كه « چنين داغ را چنين مرهم نهند ، و چنين قدم را قربان چنان احمد شايد » . پس شيخ بو الحسن شيخ بو سعيد را دست بگرفت كه « بر جاى من نشين » . شيخ ما ننشست و شيخ بو الحسن را گفت كه « تو بر جاى خود نشين » او هم ننشست ، و هر دو در ميان خانه بنشستند و هر دو مىگريستند .
شيخ بو الحسن شيخ بو سعيد را گفت كه « مرا نصيحتى بكن » . شيخ بو سعيد گفت كه « او « 16 » را بايد گفتن . » پس مقريان بودند با شيخ بو سعيد ، اشارت كرد كه « قرآن برخوانيد » . قرآن برخواندند و صوفيان بسيار بگريستند و نعرهها زدند ، و هر دو شيخ بسيار بگريستند . شيخ بو الحسن خرقه از سر زاويهء خويش به مقريان انداخت . پس شيخ بو الحسن گفت كه « فرضى در پيش است و عزيزان منتظرند » . جنازه بيرون آوردند و نماز كردند و دفن كردند و وقتها و حالها رفت و صوفيان به سر زاويهها رفتند و صوفيان معارضه كردند با مقريان كه « اين خرقه به ما بايد داد تا پاره سازيم » . خادم شيخ بو الحسن اين سخن با وى بگفت ، او گفت كه « اين خرقه ايشان را مسلّم كنيد تا من شما را خرقهاى ديگر دهم تا پاره سازيت » .
پس ايشان را خرقهاى ديگر فرستاد تا پاره كردند . پس خانهاى جدا راست
هامش
( 16 ) - « او » يعنى شيخ ابو الحسن .