تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 17

مساهمون:

ص١٧
16 خواجه ابو طاهر قصد سفر حجاز كرد و از شيخ اجازت خواست . شيخ با جماعت گفت « تا ما نيز موافقت كنيم » . . . صوفيان و مريدان شيخ جمعى بسيار با شيخ برفتند ، چون از نشابور بيرون آمدند شيخ گفت « اگر نه حضور ما بود آن عزيز اين رنج نتواند كشيد . » جماعت با يكديگر گفتند كه « اين سخن كرا مىگويد ؟ » و ندانستند . برفتند چون به خرقان رسيدند كسى شيخ ابو الحسن خرقانى را ، قدّس اللّه روحه العزيز ، خبر داد كه « فردا شيخ ابو سعيد اينجا خواهد بود » . شيخ ابو الحسن بدان سخن شاديها نمود . و شيخ ابو الحسن را پسرى بود احمد نام كه پدر را به وى نظرى بودى هر چه تمامتر ، . . . در اين شب كه شيخ ابو سعيد به خرقان مىرسيد شب زفاف « 15 » بود ، احمد را ناگاه بگرفتند و سرش از تن جدا كردند و بر در صومعهء پدر انداختند . وقت بانگ نماز شيخ ابو الحسن از صومعه بيرون مىآمد پايش بر آن سر آمد ، مادر پسر را آواز داد كه « چراغى بياور » . مادر پسر چراغ آورد ، سر پسر ديد . شيخ ابو الحسن گفت « اى دوست پدر اين چه بود كه تو كردى ؟ و چه كرديى كه نكرديى ؟ » پس تنى چند را بياورد تا احمد را بشستند و كفن كردند و همچنان بنهاد تا شيخ بو سعيد در رسيد . و شيخ دير مىرسيد ، وقت چاشتگاه درويشى درآمد . شيخ بو الحسن گفت كه « شيخ بو سعيد كجاست ؟ » آن درويش گفت كه « دوش راه گم كردند و اگر به شب خواهست آمد . » شيخ بو الحسن بانگ بر وى زد و گفت كه « خاموش ، كه ايشان راه گم نكنند ؛ زمينى بود از همه دولتها بىنصيب مانده ، و از قدم ايشان به خداى بناليده باشد كه « بار خدايا ، قدم دوستى از دوستان خود بر من بران تا من فردا بر زمينهاى ديگر فخر كنم » حاجت اين زمين روا كردند و عزيزان فرستادند تا عنان آن بزرگ بگرفتند و سوى آن زمين بردند تا به حضور وى آن زمين را خلعت
هامش
( 15 ) - يعنى آن شب شب زفاف احمد بود .