179 چيزى بر دلم نشان نشد از عشق كه . . .
180 فردا خداى ، تعالى ، گويد به من « هر چه خواهى بخواه » .
181 خداى ، تعالى ، همه را پيش من كند . . .
182 مصطفى فردا مردانى را عرضه دهد كه . . .
183 « هر كه از اين رود تو آبى خورد همه را به تو بخشيدم » 184 من نه آنم كه زيارتيان خويش را شفاعت كنم .
185 هر كه استماع سخن ما كرد و كند . . . .
186 « همه چيزى ارزانى داشتيم غير الخفية » 187 گاه بو الحسن اويم ، گاه او بو الحسن منست .
188 قدم بر نخست پايهء نردبان كه نهادم به خدا رسيدم .
189 مردمان گويند خدا و نان . . .
190 مردمان را خلافست تا فردا او را ببينند يا نه .
191 از هر چه دون حقّست زاهد گرديدم .
192 اگر بر بساط محبتم بدارى در ان مست گردم .
193 من در ولايت تو نيايم ، كه . . .
194 اين يكى شخص بود كه مرا به تو خواند ، و آن مصطفى بود .
195 الهى ، خوشى به تو در بود . ف 572 ديده شود .
196 « همه خلق را از گناه عفو كنم مگر كسى را كه . . . » 197 الهى ، روز قيامت داورى همه بگسلد . . .
198 چون به جان نگرم جانم درد كند .
199 الهى ، حديث تو از من نپذيرند .
200 هيچ كس نبود با او نشسته و مىگفت . . .
201 روز بزرگ پيغامبران بر منبرهاى نور نشينند .
202 الهى ، سه چيز از من به دست خلق مكن .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 159
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٥٩