227 كس بود كه به هفتاد سال يك بار آگاه نبود .
228 آسان آسان نگوئيا كه من مردىام تا . . .
229 هر كه دست به نيكمردى بدر كند بايد تا . . .
230 از خلقان بعض به كعبه طواف كنند .
231 همه كس نماز كنند و روزه دارند .
232 مىبايد كه دل خويش چون موج دريائى بينى .
233 خداى را بر روى زمين بندهايست كه در دل او . . .
234 اين زمان نتوانى دانست تا بدان مقام رسى كه به روزى . . .
235 اينچه در اندرون پوست اوليا بود اگر چند ذرّهاى . . .
236 خداى را بندهايست كه به شب تاريك . . .
237 كسى را كه همگى او خداوند فرا گرفته بود . . .
238 مردان خداى هميشه بودند و باشند .
239
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
را بعض ( چنين ) شنيدند و . . .
240 خداى ، تعالى ، به اولياى خويش لطف كرد .
241 هر كه از خدا به خدا نگرد . . .
242 مثل جان چون مرغيست كه . . .
243 دوست چون با دوست حاضر آيد . . .
244 آن را كه انديشهاى به دل درآيد كه . . .
245 سرّ جوانمردان را خداى تعالى آشكارا نكند .
246 اندكى تعظيم به از بسيارى علم و . . .
247 خداى ، تعالى ، موسى را گفت
« لَنْ تَرانِي »
. . .
248 چشم جوانمردان بر غيب خدا بود تا . . .
249 چه مردى بود كه مثل فتوح او چون مرغى شود كه . . .
250 خداى را بر پشت زمين بندهاى هست كه خداى را ياد كند . . . ف 561