تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
227 كس بود كه به هفتاد سال يك بار آگاه نبود . 228 آسان آسان نگوئيا كه من مردىام تا . . . 229 هر كه دست به نيكمردى بدر كند بايد تا . . . 230 از خلقان بعض به كعبه طواف كنند . 231 همه كس نماز كنند و روزه دارند . 232 مىبايد كه دل خويش چون موج دريائى بينى . 233 خداى را بر روى زمين بنده‌ايست كه در دل او . . . 234 اين زمان نتوانى دانست تا بدان مقام رسى كه به روزى . . . 235 اينچه در اندرون پوست اوليا بود اگر چند ذرّه‌اى . . . 236 خداى را بنده‌ايست كه به شب تاريك . . . 237 كسى را كه همگى او خداوند فرا گرفته بود . . . 238 مردان خداى هميشه بودند و باشند . 239
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
را بعض ( چنين ) شنيدند و . . . 240 خداى ، تعالى ، به اولياى خويش لطف كرد . 241 هر كه از خدا به خدا نگرد . . . 242 مثل جان چون مرغيست كه . . . 243 دوست چون با دوست حاضر آيد . . . 244 آن را كه انديشه‌اى به دل درآيد كه . . . 245 سرّ جوانمردان را خداى تعالى آشكارا نكند . 246 اندكى تعظيم به از بسيارى علم و . . . 247 خداى ، تعالى ، موسى را گفت
« لَنْ تَرانِي »
. . . 248 چشم جوانمردان بر غيب خدا بود تا . . . 249 چه مردى بود كه مثل فتوح او چون مرغى شود كه . . . 250 خداى را بر پشت زمين بنده‌اى هست كه خداى را ياد كند . . . ف 561