تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
157 « مردمان طلب بهشت مىكنند و به شكر ايمان قيام نكرده‌اند . . . 158 مزاح مكنيد 159 عالم بامداد برخيزد طلب زيادتى علم كند 159 . هر كه مرا چنان نداند كه من در قيامت . . . 160 چيزى به من درآمد كه سى روز مرا مرده كرد 161 با خلق خدا صلح كردم كه . . . 162 اگر نه آن بودى كه مردمان گويند . . . بىحرمتى كرد . . . 162 . گفته است هر چه بايزيد با انديشه آنجا رسيده است . . . . 163 اين جهان به جهانيان واهشتيم و . . . 164 چنان كه مار از پوست بدر آيد . . . . 165 بايزيد گفت « نه مقيم و نه مسافر » . . . 166 روز قيامت نگويم كه عالم بودم يا زاهد يا . . . 167 بدين جا كه من رسيدم سخن نتوانم گفت . 168 بهشت در طلب منست و دوزخ در خوف من . 169 بهشت آراسته و دوزخ تافته و رضوان و مالك پيش من آوردند . 170 هر كسى بر در حق رفتند چيزى يافتند . 171 انديشيدم كه از من آرزومندتر بنده‌اى هست 172 خلق آن گويند كه ايشان را با حق بود . 173 سى سالست تا روى فرا اين خلق كرده‌ام و . . . 174 پدرم و مادرم از فرزند آدم بود . . . 175 از گوشهء عرش چيزى قطره قطره مىچكيد به دهانم 176 به خواب ديدم من و بايزيد و . . . در يك كفن بوديمى . 177 در همه جهان زنده‌اى ما را ديد . 178 بطش من سخت‌تر از بطش اوست .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 158 | مجتبى مينوى