157 « مردمان طلب بهشت مىكنند و به شكر ايمان قيام نكردهاند . . .
158 مزاح مكنيد 159 عالم بامداد برخيزد طلب زيادتى علم كند 159 . هر كه مرا چنان نداند كه من در قيامت . . .
160 چيزى به من درآمد كه سى روز مرا مرده كرد 161 با خلق خدا صلح كردم كه . . .
162 اگر نه آن بودى كه مردمان گويند . . . بىحرمتى كرد . . .
162 . گفته است هر چه بايزيد با انديشه آنجا رسيده است . . . .
163 اين جهان به جهانيان واهشتيم و . . .
164 چنان كه مار از پوست بدر آيد . . . .
165 بايزيد گفت « نه مقيم و نه مسافر » . . .
166 روز قيامت نگويم كه عالم بودم يا زاهد يا . . .
167 بدين جا كه من رسيدم سخن نتوانم گفت .
168 بهشت در طلب منست و دوزخ در خوف من .
169 بهشت آراسته و دوزخ تافته و رضوان و مالك پيش من آوردند .
170 هر كسى بر در حق رفتند چيزى يافتند .
171 انديشيدم كه از من آرزومندتر بندهاى هست 172 خلق آن گويند كه ايشان را با حق بود .
173 سى سالست تا روى فرا اين خلق كردهام و . . .
174 پدرم و مادرم از فرزند آدم بود . . .
175 از گوشهء عرش چيزى قطره قطره مىچكيد به دهانم 176 به خواب ديدم من و بايزيد و . . . در يك كفن بوديمى .
177 در همه جهان زندهاى ما را ديد .
178 بطش من سختتر از بطش اوست .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٥٨