تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
110 چون به تن به حضرت او شدم دل را بخواندم . 111 از هر چه دون حقّ است زاهد گرديدم . 112 دو سال به يك انديشه درمانده بودم . 113 اگر مرا يابيد بدان مدهيد كه بر آب يا بر هوا بروند . 114 به من رسيد كه چهارصد مرد از غربااند . . . 115 نخست چنان دانستم كه امانتى به ما برنهاده است . 116 من شما را از معاملهء خويش نشان ندهم . 117 پنجاه سالست كه از حقّ سخن مىگويم كه . . . 118 ندانستم كه خداى ، تعالى ، با مشتى آب و خاك . . . 119 اين كه شما از من مىشنويد از معاملهء منست يا . . . 120 من از آنجا آمده‌ام باز آنجا دانم شدن . . . 121 هفتاد و سه سال با حقّ زندگانى كردم كه . . . 122 « بندهء من ، اگر به اندوه پيش من آئى شادت كنم . . . 123 عقل خود به ذات خود نابيناست ، به خدا راه ندانست به خداى . 124 همه گنجهاى روى زمين حاضر كردند . 125 خداوند من زندگانى در چشم من گناه گردانيد . 126 تا دست از دنيا بداشتم . . . 127 پير گشتم هنگام رفتن است . 128 صوفيى گفت خواهم كه با خضر صحبت كنم . ف 533 ديده شود 129 خلق مرا نتوانند نكوهيدن و ستودن . 130 بهشت در فنا برم تا بهشتيان را كجا برى و . . . 131 « بندگان مرا شفاعت كن » 132 وقت به همه چيزى دررسد و هيچ چيز به وقت درنرسد 133 به هستى او درنگرستم نيستى من به من نمود .