110 چون به تن به حضرت او شدم دل را بخواندم .
111 از هر چه دون حقّ است زاهد گرديدم .
112 دو سال به يك انديشه درمانده بودم .
113 اگر مرا يابيد بدان مدهيد كه بر آب يا بر هوا بروند .
114 به من رسيد كه چهارصد مرد از غربااند . . .
115 نخست چنان دانستم كه امانتى به ما برنهاده است .
116 من شما را از معاملهء خويش نشان ندهم .
117 پنجاه سالست كه از حقّ سخن مىگويم كه . . .
118 ندانستم كه خداى ، تعالى ، با مشتى آب و خاك . . .
119 اين كه شما از من مىشنويد از معاملهء منست يا . . .
120 من از آنجا آمدهام باز آنجا دانم شدن . . .
121 هفتاد و سه سال با حقّ زندگانى كردم كه . . .
122 « بندهء من ، اگر به اندوه پيش من آئى شادت كنم . . .
123 عقل خود به ذات خود نابيناست ، به خدا راه ندانست به خداى .
124 همه گنجهاى روى زمين حاضر كردند .
125 خداوند من زندگانى در چشم من گناه گردانيد .
126 تا دست از دنيا بداشتم . . .
127 پير گشتم هنگام رفتن است .
128 صوفيى گفت خواهم كه با خضر صحبت كنم . ف 533 ديده شود 129 خلق مرا نتوانند نكوهيدن و ستودن .
130 بهشت در فنا برم تا بهشتيان را كجا برى و . . .
131 « بندگان مرا شفاعت كن » 132 وقت به همه چيزى دررسد و هيچ چيز به وقت درنرسد 133 به هستى او درنگرستم نيستى من به من نمود .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 156
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٥٦