86 اگر از تركستان تا به در شام كسى را خارى در انگشت شود . . .
87 شگفت از خداوند دارم كه چندين بازار . . . ف 149 نيز ديده شود 88 در اندرون پوست من دريائيست .
89 خداوندا به نزديك خلق مسلمانم و . . .
90 چهل سالست تا جان من ميان لب و دندان ايستاده است . . .
91 در اين مقام كه خداى مرا داده است . . .
92 وقت من وقتيست كه در سخن نگنجد 93 خداوند تعالى مرا وقتى داد كه . . .
94 دوزخ و بهشت را به نزديك من جاى نيست . . .
95 مرا زبر و زير نيست ، پيش و پس نيست . . .
96 درختى است غيب و . . .
97 عمر من مرا يك سجده است .
98 با خاصّ نتوانم گفت . . . و با عام نتوانم گفت 99 وقتى بر من پديد آمد كه . . . .
100 كسى بايستى كه ميان او و خداى حجابى نبودى تا . . .
101 چون حق ، تعالى ، با من به لطف درآمد . . .
102 بيست سالست تا كفن از آسمان آورده است .
103 در رحم مادر بسوختم ، چون به زمين . . .
104 چيزى چون قطرهء آب در دهان من مىچكيد .
105 آفريدهء او چون كشتى است و ملّاح منم .
106 حق ، تعالى ، مرا فكرتى بداد كه هرچه او آفريده است . . .
107 خداوند دوستان خويش را به مقامى دارد كه . . .
108 « ترا به بدبختان ننمايم ، با آن كس نمايم كه . . .
109 تا جاى دوستى من خداى نگرفت . . .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٥٥