45 وقتى با چهل درويش در صومعه نشسته بود و هفت روز بود . هيچ طعام نيافته بودند .
46 گفت دو برادر بودند كه يكى خدمت مادر مىكرد و ديگرى به خدمت خداوند . ف 598 نيز ديده شود .
47 چهل سال شيخ سر بر بالين ننهاد و نماز بامداد بر وضوى نماز خفتن كرد تا شبى استغناى خداوند بديد .
48 هر كه دو ركعت نماز بكند و هيچ انديشهء دنيا بر خاطرش نگذرد . . .
49 مرقّعپوشى از هوا درآمد و گفت جنيد وقتم . . . شيخ پا بر زمين مىزد و مىگفت مصطفاى وقتم و خداى وقتم .
50 روزى در حال انبساط كلماتى مىگفت به سرّش ندا آمد كه از خلق نترسى ؟
51 شبى نماز مىكرد ، آوازى شنود كه « خواهى آنچه از تو مىدانم با خلق بگويم ؟ » 52 در مناجات مىگفت إلهى ، ملك الموت را به من مفرست .
53 سر به نيستى خود فرو بردم تا سر به هستى تو برآرم . ف 28 ديده شود .
53 ايمان چيست ؟
54 تو مائى و ما تو .
55 مترس كه ما ترا از خلق نخواستهايم .
56 خداى از خلق نشان بندگى خواست و از من نشان خداوندى .
57 ملائكه مباهات مىكردند كه ما كرّوبيانيم و من گفتم ما هو اللّهانيم .
58 ترا از شيطان باز خريدهام . . .
59 همه چيزها را غايت بدانستم الّا سه چيز را .
60 مرا چون پارهاى خاك جمع كردند . . .
61 به يك قدم از عرش تا به ثرى شديم و از ثرى تا به عرش 62 چهار هزار كلام از خدا شنودم
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٥٣