37 بو سعيد و بو الحسن بسط و قبض خويشتن را با يكديگر مبادله كردند .
37 . بو الحسن گفت فرداى قيامت نخست من بروم تا فزع بنشانم .
37 . سنگى بر درگاه ابو الحسن بود ، ابو سعيد محاسن در ان ماليد .
37 . ابو الحسن ابو سعيد را به ولايت عهد خويش برگزيد . ف 1 ديده شود .
37 . از يك بحر يك عبارت كننده بس . ف 1 ديده شود .
38 ابو القاسم قشيرى گفت چون به ولايت خرقان درآمدم عبارتم نماند . ف 1 ديده شود .
39 بو على سينا به خرقان رفت ، قصد زيارت شيخ كرد ، به هيزم آوردن رفته بود ، زن شيخ گفت آن زنديق را چه مىكنى ، چون شيخ پديد . آمد هيزم بر شيرى نهاده بود . . . . ف 507 و 645 نيز ديده شود 40 عضد الدّولهء وزير را درد شكم برخاست نعلين شيخ به شكم او ماليدند شفا يافت .
41 اگر در اين راه مرد نهاى به مرقّع پوشيدن مرد نگردى .
42 كسى اگر به خدا دعوت كند از كسى ديگر كه او نيز دعوت به خدا كند نبايد برنجد 43 سلطان محمود به زيارت شيخ آمد . ف 12 و 43 و 649 ديده شود .
43 . چنان در اطيعوا اللّه مستغرقم كه در اطيعوا الرّسول خجالتها دارم .
43 . با يزيد گفته است هر كه مرا ديد از رقم شقاوت ايمن شد .
43 . پندى كه ابو الحسن به محمود داد .
43 . اى محمود ، عاقبتت محمود باد .
43 . پيراهن عودى خويش به محمود داد كه در غزاى سومنات آن را نزد خداوند شفيع كرد .
44 يك شب خبر داد كه در فلان بيابان راه مىزنند و همان شب سر پسر او بريدند و او خبر نداشت .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٥٢